روز 3_4 بعد ازتولد
اینت دسته گل خوشگل بزرگی که دایی و نسترن جون برات گرفته بودن جیگرم انقدر کوچولو بودی که تمام لباسها سایز 0 هم برات بزرگ بود،فقط همین سری یک کم ریزتر بود میشود تحت کرد عزیزم از عروسک هم کوچولوتری این زرافه ات رو خیلی دوست دارم ...
نویسنده :
مامان
1:21
روز دوم
و اما روز دوم تولدت به روایت تصویر
آنجا هم برده بودنت حموم و نیستی ، مامانی اینجا از اولین حموم آوردنت ...
نویسنده :
مامان
1:13
اولین ساعات تولدت
در37 هفتگی، فرشته کوچولو ما ساعت 9 شب در بیمارستان صارم به دنیا آمدی عزیزم اینجا هم با راه طولانی که آمدی معلومه اساسی گرسنه ای ا اینم بابایی به همراه دوتا مامان بزرگها ، که پشت در کلی انتظارت رو کشیده بودن مامان شب قبل از به دنیا اومدن که تو بیمارستان بودم و نخوابیده بودم.اون شبی هم که تو به دنیا آمدی از خوشحالی نخوابیدم، حس جالبی بود زمانی که تو اطاق عمل به دنیا آمدی و صورت گرفت رو کنار صورتم گذاشتن،دلم ميخواست ببوسمت اما نمیشد،وقتی به دنیا آمدی خیلی گریه نکردی و دکترها می گفتن ، چه دختر آرومی!!؟ خلاصه عزیزم اون شبم تا صبح درست حسابی نخوابیدم،آنقدر دلم ...
نویسنده :
مامان
21:44






